حجت الاسلام و المسلمین شیخ حبیب الله احمدی قزوینی (فرزند حضرت آیت الله حاج شیخ مجتبی قزوینی): یکی از روزهای فراموش نشدنی، مدتی بود که ایشان بیمار بودند، کنارشان نشستم و ایشان محبت فرمودند، لحظهای به آقا نگاه کردم و متوجه شدم که در حالت خاصی هستند، همان لحظه به من الهام شد که دعای انگشتر مخصوص را درخواست کنم، صورت مبارکشان را سمت من برگرداندند، گویی منتظر بودند، عرض کردم آقا دعای انگشتر را به من مرحمت میفرمایید؟ ناگهان یک حالت شوقی در ایشان احساس کردم. فرمودند: «چرا بابا خوب شد گفتی». فرمودند بنویس خواستم کاغذ و قلم آماده کنم فرمودند: «صبر کن»، از طرف راست تشک قلم و کاغذ برداشتند و امر کردند بنویس، نگاهشان میکردم چشمهایشان را بستند کلمه به کلمه، جمله به جمله الهام و القا میفرمودند وقتی تمام شد نگاهی به من کردند و فرمودند: «الحمدلله الحمدلله». لحظات وصف نشدنی بود، در موقع خداحافظی به ایشان عرض کردم عازم تهران هستم و با حضرت امام خمینی (ره) قرار ملاقات دارم، فرمودند: «سلام من را هم برسان» و دعایی خواندند و مرخص شدم. چند روز بعد در بیت امام خمینی (ره) در جماران در اتاق انتظار بودم، به دفتر زنگ زدم، گفتند آقا رحلت فرمودند و بسیار متأثر شدم و دیگر من آقا را ندیدم. اکنون هم توجّهات و محبتشان را به وضوح احساس میکنم. رضوان الهی گوارایشان و راهشان پر رهرو باد.





دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.