بگویم ای که تو را دیده و دلِ بیناست

به گفته ام نگری گفته خدا پیداست

چه ولوله است هویدا به خطّه سخنان

چه غلغله است که در عالم حروف بپاست

جنود فکر به فکرت شد از یسار و یمین

سپاه عقل بحیرت ستاره از چپ و راست

کجاست عیسی حکمت ببیند این زنده

کجاست موسی فکرت ببیند این سیناست

اگر چه صفحه ی دفتر ز حرفها سیه است

در آن سیاهی حرفش عجب سفیدیهاست

ببند دیده ی سَر را گشای دیده ی سِرّ

بیا بعالم ما و ببین چسان غوغاست

ز سینه ای که بسوزد همی شود بیرون

ترانه ای که در آن راز عالم بالاست

به هر سری و به هر جانی و به هر روحی

به هر نباتی و هر دانه ای که در دنیاست

به ذرّه بین نظر بینی ار عیان بینی

حکایت دل مجنون و حالت لیلاست

براه عالم بالا خِرد بگوشم گفت

«هزار نکته ی باریکتر ز مُو اینجاست»

باین کتاب و باین جزو صفحه سطر و بیوت

چو شرح و بسط دهی لا تعدّ و لا تحصی است

حروف جسم و عدد روح او چو تؤام شد

دمیده نفخه بآن زنده است و هم گویاست

بحرف خویشتن اوّل چه حرفها بنشست

ز حرف خویشتن آخر چه حرفها برخاست

ز عرش و کرسی و لوح و قلم قلم زده شد

که این ترانه ز قوسین قاب اَو اَدنی است

بگو به شیخ منادی ادا کند به اذان

که این صحیفه مهین مدحت رسول خداست

ببین که روح سخن جمع کُلّ و مظهر کُل

ز هر طرف شده موجود و ناطق و گویاست

بهر طرف نگری جُمله جُمله ها بینی

به جمله جمله ی او نعره ی مبارکهاست

موکّل زُبُر و بیّنات را بنگر

«نشسته دامن دل میکشد که جا اینجاست»

بگوش هوش بگفتا شهِ سراچه دل

که این اشاره ز ارشاد عالم یکتاست

درآ ز چاه طبیعت بیا به وادی عشق

نگر براه حقیقت هزار قافله هاست

بهر کجا که فتادی ز پا همان منزل

بهر کجا که نشستی زمین همان مأواست

بلند کوته و کوته بلند و زشت حَسین

سیه سفید و بَلَه عقل و بد روِش زیباست

عجب مدار و مترس و به چشم دل بنگر

که این نتیجه ی دوران کاروان فناست

مباد آنکه پریشان شوی و سرگردان

بهوش باش که مقصود ما همه آنجاست

اگر کسی است دراین خانه حرف یک کافیست

که سرّ مطلب و راز درونِ نسخه ی ماست

عبث بوادی بیگانگان دین مگذر

که دیو و غول هوا و هوس در آن صحراست

ز باب علم بشو شهر علم را داخل

که شاهراه همه رهروان راه خداست

مقام امن و محلّ وصال و قُدس و شهود

که مُلک و ملّت ارواح اولیاء الله است

بنور علم ببینی و شش جهت بینی

که اسم اعظم و انوار حیّ بی همتاست

بکن به نور ولایت تو راه را روشن

وگر نه در تَه چاهی که سحر و شعبده هاست

دگر ز مرشد و ارشاد بی خبر پرهیز

مثال کافر بی اعتقاد و قبله نماست

کنی ز علم و عمل گر ذخیره “حافظیان”

به چشم خویش ببینی نتیجه اش فرداست

«سیّد ابوالحسن حافظیان»

منبع: کتاب شرح و تفسیر لوح محفوظ، صص ۱۲۴ و ۱۲۵ و ۱۲۶

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


7 + 9 =