برای من این یک توفیق الهی بود که از آغازین روز حیات تا اوان جوانی را در ساحت پدری گذراندم که اگر جز این بود؛ نمی‌دانم با کدام کارنامه حیات در پیش روی صاحب‌نظران توان حضور داشتم؟! البته سعادت زیارت شخصیّت کرامت‌بار پدر به همراه چگونه مواجه شدن ایشان با مردمان، خاصّ و عام، با سعه‌ی صدر و با اصرار به ابراز تعهّد و مسئولیّت برای حلّ مشکلات بی‌شمار آنان، مرا تا امروز به اندیشه‌ی‌ فریضت خدمت به خلق تنها برای رضایت خالق وا می‌دارد که جای هزاران شکر و سپاس است.

صبوری و لحن با احساس و محبّت‌بار پدر به هنگام گوش دل سپردن به غم‌های جانکاه مردمان، یک نوع گیرایی و تأثیرگذاری خاصّ در من و دیگران داشت. مهربانی به کوچکتران و خدمت توأم با احترام به بزرگتران تأکید منظوری بود که هرگز از آن دریغ نمی‌کردند.

اگر از همان اوان نوجوانی تا پایان حیات دنیوی ایشان صرافت و سعادت آن را داشتم تا هر روز فرازهای حیاتشان را به رشته‌ی تحریر در آورم؛ امروز صاحب مجموعه‌ی اخلاقی، عرفانی و فرهنگی مبسوط و ماندگاری بودم.

تبسّم همواره‌ای که بر لبانشان خانه داشت خود سند اعتماد مردم به ایشان بود که آن را اجر کافی و وافی خدادادی به‌شمار آورند.

هرگاه که با نیروی الهی عارفانه‌ی خود آلام ناگفته‌ی مردمان را در می‌یافتند به رفع مشکلات آنان می‌پرداختند. رضایت همراه با درایت را می‌توانستیم در برق چشمان دقّت نگرشان باور داریم و در این میان، من با دریافت خاصّ خودم که شاید نمی‌دانستم شاعرانه است؛ آن را در ذهن جوان خود ضبط و ثبت می‌نمودم.

هر چند سفرهای گاه دور و دراز پدر،‌ ما فرزندان را دلتنگ می‌کرد؛ امّا صفای مادر بهشتی دامن ما که نیز از خاندان جلیل رسول اکرم (ص) هستند با مدیریّتی مدبّرانه به ما صبر و تحمّل می‌بخشید. سفره‌ی صمیمی خانوادگی ما گاهی که جای پدر در حریم آن خالی بود؛ با مهارت استادانه‌ی مادر به مکتبی تبدیل می‌شد که کرامات و اندیشه‌های عرفانی انسان دوستانه‌ی پدر را به ما درس می‌داد، و ذهن پاک و بی آلایش ما بچّه‌های قد و نیم قد را به سرزمین هفتاد و دو ملّت می‌برد؛ آن‌سان که بانگ الله اکبر و لا اله الا الله پدر را در فضای خانه طنین‌انداز می‌نمود! این‌گونه ما و فرزندان در محیطی سالم و روحانی پرورش می‌یافتیم.

هر چه از پدرم به یاد دارم برایم درس همیشه به یاد ماندنی است، ایشان وقتی به علاقه و استعدادم در سرودن شعر پی بردند؛ به تهییج و تشویق من پرداختند. از سروده‌های خود و بزرگان برایم می‌خواندند و گاه نمونه‌هایی را برایم می‌نوشتند و اگر فراغتی می‌یافتند از من می‌خواستند سروده‌هایم را در محضر ایشان بخوانم. توان شاعری من از سن شاید ده سالگی گل کرد و با تأیید و تشویق پدر و مادر به‌تدریج شکوفاتر شد.

یک روز پدرم بیت مشهور حافظ را برایم نوشتند و فرمودند دخترم این درس زندگی است:

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است *** با دوستان مروّت با دشمنان مدارا

آنگاه با فصاحت و بلاغت تمام به اقتضای سنّ و سالم به تفسیر بیت پرداختند.

پدرم بعد از یک بیماری تنفّسی که سینه‌ی پر ذکرشان را آزار می‌داد به واپسین دقیقه‌های حیات خانه‌ی بی‌دار و بست جهان فانی رسیدند. ایشان این بیماری تنفّسی را بیش از پنجاه سال با شکیبایی تحمّل نمودند.

در شبی که فردای آن از این جهان به دیار حق شتافتند تا صبحدمان به ذکر و نیایش سرگرم بود و دائم «رحمة للعالمین» بر زبانشان جاری بود و به ما توصیه می‌فرمودند همیشه بگویید «یا رحمة للعالمین»…

بر بستر احتضار خفته بود! با چشمان بسته! جام جم دلش از دم وصال خبر می‌داد! گویا سفری در پیش است که این بار فقط او می‌داند! ما نمی‌دانیم! ترنّم دل‌انگیزش را به گوش جان شنیدیم و به حافظه‌ی دل سپردیم که:

«باغی از باغ‌های بهشت، دروازه‌اش را گشوده‌اند انگار مرا می‌خوانند. چه عطر دل انگیزی! رایحه‌ی فردوس برین است… بانوی ستمدیده از شام آمده است یعنی به استقبال من آمده؟! چه حال خوشی دارم! همه جا معطّر است! به لقاء الله می‌روم. السّلام علیک یا ثامن الحجج.

گاه با یاد خدا چنین زمزمه می‌کردند:

راحت تو، راحت من راحت جسم و جان من

در آن لحظات پدرم دریچه‌ای از جهان دیگر را به روی ما می‌گشودند. در آخرین ساعت‌های زندگی پربارشان هم با رفتنشان و کلامشان به همه درس می‌دادند.

آن‌طور که در آن ساعت‌های دردناک با چشمان اشکبار همه به واقعیّتی در مورد عالم دیگر می‌رسیدیم. باور این‌که مسلّم جهانی دیگر هست و انسان، چه هست؟ چگونه باید باشد؟!

برایمان روز عجیبی بود؛ او عزیزترین موجود زندگیم بود و می‌دیدم که می‌روند؛ دلم با او می‌رفت و رفت. سرانجام پدرم در بیست و سوم اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد و شصت، این جهان فانی را ترک کردند.

چه سوگوار و حیرت زده، پریشان و اشکبار! برایشان در دفتر دلم نگاشتم:

بعد از تو پروانه‌ها از چمنزار کوچیدند!

بعد از تو دیگر باران به تپّه‌های اندوه نبارید!

بعد از تو دلم مأوای محزون اندیشه‌ها شد!

به دنبال تو عطر نسیم را جستجو کردم!

به برگ‌های ستاره‌ها سر زدم!

ستاره‌ها را با خودت برده بودی…

انسان والا، استاد علی حکیمی یکی از متعلّمان ایشان که خیلی مورد توجّه پدر بودند به اتفاق دو تن از نزدیکان، بدن پاکش را در حوضخانه‌ی منزل، آنجایی که همیشه وضو می‌گرفتند؛ غسل دادند و در خانه ابدی در رواق دارالسّرور حرم مطهّر حضرت امام رضا (ع)، در جوار جدّشان به خاک سپردند. مدّت‌ها بعد از فوت پدر بسیاری از کسان، از پیر و جوان به خانه‌ی ما می‌آمدند و گریه‌کنان سرشان را بر درب اتاق پدرم می‌کوبیدند! یک زبان از نیکی‌ها و خوبی‌ها و کرامات ایشان درباره خود و خانواده‌شان تعریف می‌کردند. پدر به آرزوی دیرینه‌ی خود رسیدند که در روز آخر زندگی بارها می‌گفتند به لقاء الله می‌روم.نام نیک مردان بزرگ و عالمان راستین هرگز از یادها نمی‌رود و هر روز ماندگارتر از دیروز است.

شکر و سپاس از بزرگان فریضت‌گرا که همواره قدر نعمت‌های معنوی بزرگان دین، علم، عرفان و فرهنگ را دانسته‌اند که قدر گذاشتن برایشان تکلیفی است و آن را وظیفه شرعی خود می‌دانند.

سیّده قدسیّه (فیروزه) حافظیان

تهران فروردین 1390

منبع: کتاب حافظ اسرار، صص 11 – 8

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


3 + 3 =